رویای خسته
مشکلاتت رو با مداد بنويس ، پاک کن رو در اختيار خدا بگذار
تو از دردی که افتادست بر جانم چه می دانی؟ دلم تنها تو را دارد ولی با او نمی مانی تمام سعی تو کتمان عشقت بود در حالی که از چشمان مستت خوانده بودم راز پنهانی فقط یک لحظه آری با نگاهی اتفاق افتاد چرا عاقل کند کاری که بازآرد پشیمانی؟ زلیخا میخورد افسوس که یوسف گشته زندانی.
نظرات شما عزیزان:
سلام مهربون خوبی
انگار خیلی دلت پره چی شده چرا اینقدر ناراحتی منو دوست خودت بدون
Power By:
LoxBlog.Com |